سه شنبه ۰۲ تیر ۰۵
۹ بازديد
۰ ۰
امروز یه جور خاصی خسته بودم. نه از اون خستگیای جسمی که با یه چرت درست می‌شه، از اون خستگیای روحی که ته دلت سنگینه. من یه مشاور خانواده‌م، هر روز می‌شینم پای حرف آدمایی که از هم خسته‌ن، از بچه‌هاشون دور شدن، یا دلشون برای خودشون تنگ شده.
ولی راستش امروز، بین یه جلسه و جلسه‌ی دیگه، یه لحظه نگاهم رفت به قاب عکس روی میزم. من و پسرم، کنار دریا، وقتی هنوز اون کوچولو بود و فکر می‌کرد من قهرمانشم. یه لحظه همه چی ایستاد. خودم از خودم پرسیدم: "داری به بقیه یاد می‌دی چطور به خونوادشون اهمیت بدن، ولی خودت چی؟"
همون‌جا زنگ زدم منشی و گفتم: «بقیه‌ی وقتامو امروز کنسل کن، واقعاً لازم دارم یه نفس بکشم.» لپ‌تاپمو بستم، کلینیکو بوسیدم و رفتم خونه.
پسرم با دیدنم ذوق کرد، انگار عیدی گرفته. گفتم: «بریم پارک؟ بریم بستنی بخوریم؟ اصلاً بریم فقط با هم وقت بگذرونیم.» و رفتیم. نه موبایلی، نه فکر کار، فقط من و اون. خندیدیم، حرف زدیم، حتی با هم مسابقه دو گذاشتیم و اونم گذاشت جلوم ببرم، چون می‌دونه باباش قهرمانه!
امروز برای من یه یادآوری بود؛ که گاهی بهترین مشاوره‌ای که می‌تونی بدی، یه تصمیم کوچیک برای خودته… اینکه برگردی به آدمایی که بیشتر از هر کسی بهت نیاز دارن
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بلاگ 9 ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.